خاطرات خارجه
با تاخیر روز زن و مادر و تولد حضرت فاطمه رو به همه ی دوستای عزیزم تبریک میگم :) ۵ شنبه مامان همسری اومدن پیشمون و ما رو از تنهایی در آوردن، با کلی خوراکی های خوشمزه ی ایرانی!!ا چون همسری تازه امتحاناش تموم شده بود به منظور رفرشمنت و این حرفها، سه چهار روزی رو رفتیم سفر.رفتیم آخر ِ آخر ِ انگلیس! جایی به نام Land's End ! (تو نقشه ی زیر کاملا مشخصه!) ماشین کرایه کردیم و زدیم به جاده! ۵ ساعت راه بود تا محل اقامت.جایی که کرایه کرده بودیم نه هتل بود نه خونه! کاروان بود! توش عین خونه بود و نمای پنجرش هم رو به دریا. هوا خیلی سرد بود،اصلا نمیشد رفت کنار دریا و ترجیح میدادیم از پشت پنجره نظاره گر آبی بیکران باشیم! ولی روز آخری خیلی عالی شد و کلی در کنارسواحل پیاده روی کردیم.بماند که ملت سگهاشون رو ول کرده بودن که برن برای خودشون آب بازی کنن و این سگها هم از اینکه آزادن کلی خوشحال بودن و هی میدویدن و بین مردم غلت میزدن و ما جونمون دراومد تا از بین اونها عبور کنیم! وای که چقدر دریا خوشرنگ و ساحل تمیز بود!! یه روز هم رفتیم و غروب دریا رو مشاهده کردیم! خیلی رویایی بود! جای دوستان خالی. این هم عکس هنری بنده : روز آخری هم توی راه برگشت به لندن یه سر رفتیم شهر Torquay . یه جایی داشته به نام Model village که من بهش میگفتم شهر اسباب بازی ها! محشر بود! زیان در وصفش قاصره! این شما و این عکس ها : اینجا مثلا خونه هه آتیش گرفته! از کنار این توالت که رد میشدی صدای سیفون میومد! اینجا هم که مثلا مرکز شهر بود! پر بود از رستوران و بانک و فروشگاه! اینم که ساحلش بود و مردم هم در حال آفتاب گرفتن مثلا! و ناگفته نماند که تمام راه رو(چه رفت چه برگشت) بنده در صندلی عقب ماشین خوابیده بودم! خیلی خوش گذشت!!البته دلیل داشتم!اونم این که من توی ماشین از همون ابتدای حرکت دل و رودم به هم میریزه و به حد مرگ میرسم! برای همون تنها راه حل خوابه که چیزی متوجه نشم! یادش بخیر قبل ازدواج وقتی خانوادگی میرفتیم سفر من برای خودم روی صندلی عقب جا پهن میکردم! از پای داداشه به عنوان بالشت استفاده میشد و برای خواهره هم با کلی عشق و محبت کف ماشین جا مینداختم.آخ که چه مظلوم بودن!
این روزها شدیدا رو آوردم به تی وی دیدن!البته بهتره بگم برنامه های تی وی رو آنلاین و از توی لپتاب دیدن! وای خدا چه نعمتیه سرعت بالای اینترنت.فعلا دارم حداکثر استفاده رو میکنم چون چندماه دیگه دویاره باید با همون اینترنت فکستنی مملکتمون دست و پنجه نرم کنم! روزای اولی که اومده بودم چنان ذوق مرگ بودم که روزی چند تا فیلم سینمایی(ایرانی) دانلود میکردم و میدیدم. باورم نمیشد!! در عرض یه هفته هرچی فیلم سینمایی بود که ندیده بودم رو دیدم! الان ولی ترجیح میدم انگلیسی ببینم، یعنی راستش اگه فارسی ببینم عذاب وجدان اتلاف وقت و اینا میگیرم! channel 4 رو خیلی دوست دارم البته با بقیه ی کانال ها خیلی آشنایی ندارم ولی خب فکر میکنم این یکی از بهترین هاشونه.مستندهاش خیلی جالبه.مخصوصا اونایی که مربوط به بچه هاست کلا. مستندی که الان دارم میبینم اسمش هست My Monkey Baby !! در مورد خانواده هایی هست که میمون رو به عنوان فرزند خوانده قبول کردن! یکیشون زن و شوهری هستند که بچه هاشون پیششون زندگی نمیکنن و اینا هم برای تنها نبودن ،حیوونی رو پیش خودشون اوردن که هم از خیلی لحاظ شبیه آدم هاست و هم اینکه هیچ زمانی به بهانه ای تنهاشون نمیذاره!خانومه میگفت خوشحالم که میمونم هیچ وقت نمیره دانشگاه، هیچ وقت ازدواج نمیکنه و هیچ وقت من رو ترک نمیکنه تا زمانی که من بمیرم.. خانواده ی بعدی هم زن و شوهر پیری هستن که هیچ وقت بچه دار نمیشدن و تصمیم گرفتن میمونی رو به خونشون بیارن تا از تنهایی دربیان!! و مورد آخر هم زن و شوهر جوونی هستن که علاقه ای به بچه ندارن!و در اوج جوونی رفتن یه میمون کوچولویی رو در بدو تولد از مامان باباش جدا کردن و به خونه ی خودشون آوردن! یعنی اینا هم سگ داشتن هم میمون!باغ وحشی بود واسه خودش!سگه میومد صورت میمونه رو لیس میزد، میمونه هم هیچی نمیگفت! این خانواده ها برای میمونهاشون انقد مایه میذارن که انگار بچه شونه.براشون اسباب بازی ها و لباس های گرون میخرن.یکشیشون که برای میمونش که دختر هم بود رژلب میزد و ناخون هاش رو سوهان میکرد! تصور کنید دخترتون از بالای در بپره بالای کمد و بعد خودش رو پرت کنه روی تخت! و موقع رانندگی هی بپیچه به فرمون! :)) دیروز هم eight boys and wanting a girl رو دیدم. خانواده هایی رو نشون میداد که ۴-۵ تا پسر داشتن و به امید دختر دار شدن هی بچه دار میشدن! یکیشون یه خانومی بود که ۴۸ سالش بود و ۸ تا پسر داشت، کلی دوا درمون کرد تا بتونه بچه دار بشه تو این سن! بعدش هم یه روش پر هزینه ی رو انتخاب کرد که بچشون دختر بشه.ولی خب متاسفانه کلا موفقیت آمیز نبود و تست حاملگیش منفی شد.میگفت من به دختر احتیاج دارم! کاش بودم و بهش میگفتم خب عزیزم برو بچه از پرورشگاه بردار!! D: baby born with 2 mother هم دو زوج رو نشون میداد که بچه دار نمیشدن و برای درمان به کلینیکی مراجعه میکردن.بعد از IVF و اینچیزا، بالاخره تست حاملگی یکیشون مثبت شد ولی در طول حاملگی از طریق همون کلینیک متوجه شدن که جنینی که توی شکم اون خانومه اشتباهی منتقل شده و مربوط به اون زوج دیگه ست! حالا فکر کنین یه زوج وایت بودن و یکی بلک. وقتی بچه به دنیا اومد کاملا بلک بود و خانوادش خیلی شوکه شدن!(چون قبلش نمیدونستن که دقیقا بچه ی کی رو اشتباهی دریافت کردن) ازون طرف پدر مادر واقعی بچه میگفتن این بچه ی ماست و درسته که زن دیگه ای اون رو به دنیا آورده ولی ژنش از ماست. بالاخره در زمان ۹ ماهگی بچه دادگاهی برگزارشد و بچه به پدر و مادر واقعیش داده شد.و به اون زوج دیگه اجازه داده شد که ماهی یک بار بچه رو ببینن...دیگه حدس بزنید که چقدر اون خانومی که بچه رو به دنیا آورده و تا ۹ ماهگی هم بزرگش کرده چه حالی داشت... me and my 14 kids هم زندگی زن ۳۴ ساله ای رو نشون میداد که بعد از داشتن ۶ بچه ی قد و نیم قد در سال ۲۰۰۹، هشت قلو به دنیا میاره و توی دنیا معروف میشه.من که بعد از دیدن این برنامه ی ۱ ساعته سرم رفت با اون همه جیغ و گریه ی اون همه بچه !چه برسه به خود اون مادر و پرستارا ! شوهر این خانوم ازش طلاق گرفته بود و تمام مسئولیت ها روی دوش خودش بود. + این پست رو چندشب پیش نوشتم ولی انقدر خوابم می اومد که نرسیدم عکسهاش رو بذارم و ثبتش کنم.الان همون ۲:۳۰ شبه و من و همسری هرکدوم در حال اینترنت گردی. دیروز و امروز خیلی روزهای پرکاری بود. تا همین الان هم مشغول جمع و جور و نظافت بودیم.فردا ساعت ۱۱ ظهر مامان همسری میان پیشمون به مدت یک ماه(ان شاالله).کلی خونه تکونی کردم واسه خودم توی این دو روز! تازه یه سری کارای مربوط به آشپزخونه رو گذاشتم فردا صبح! حالا توی این اوضاع کار، باید امروز می رفتیم برای روز مادر براشون چیزی هم میخریدیم،که خداروشکر اونم انجام شد.ساعت حدود ۱۰شب هم گفتیم توی راه به سری یه سوپر ایرانی نزدیکمون بزنیم و یه کم خیارشور و کالباس و اینا بخریم،خدا خدا میکردم که باز باشه، هی همسری میگفت عمرا توی این مملکت کسی ساعت ۱۰ باز باشه! ولی خداروشکر باز بود! و بهمون ثابت شد هیچ کسی مثل ایرانی جماعت کاسب نیست! شب آخر کلی با هم صحبت کردیم و من در تمام طول صحبت بغض داشتم.دلم گرفته بود.میخواستیم تصویری وصل بشیم ولی نمیشد یعنی اونا من رو میدیدن ولی من نه.خیلی دلم میخواست وصل بشه که شد.خیلی خوشحال شدم که دیدمشون.همیشه وقتی اسم کربلا میاد ناخودآگاه آدم میترسه.با خودم میگفتم نکنه امشب آخرین باری باشه که میبینمشون! از روز اولی که رفتن من روزی n بار زنگ میزدم!چه با کارت چه آزاد! ولی اصلا زنگ نمیخورد.اعصاب واسم نمونده بود،البته ازشون دورا دور خبر داشتم چون به خواهر و برادم زنگ میزدن اما تماس مستقیم بین ما اصلا برقرار نمیشد.این اولین باری بود که یک هفته صداشون رو نمیشنیدم... امشب به سلامتی برگشتن،۲ ساعت با هم صحبت کردیم! کلی برام تعریف کردن از همه چی و همه جا...سوزناک ترین قسمتش که اشک من رو هم درآورد،شرح مراسم چهلم بود..از اینکه برادر ۱۲ ساله از اول تا آخر خودش رو انداخته بود روی قبر برادر ۱۵ سالش و گریه میکرده...از اینکه مادر بچه ها نمیدونسته بره سر قبر مادرش یا پدرش یا شوهرش یا بچش...خدا بهشون صبر بده و رحمتشون کنه... (عکس رو مامانم گرفته) اول صحبت مامانم گریه ش گرفت ، من هم.ولی خیلی خودم رو کنترل کردم.خداییش این تکنولوژی هم نعمتیه ها.همین روزانه صحبت کردن ها باعث میشه دوری کمتر حس بشه.واقعا خداخیر بده باعث و بانیش رو! ۴ نفر بودیم.یکیشون که ژاپنی بود و شوهرش دانشجوی دکترا و یه بچه ی ۹ ماهه هم داره.یکیشون تایوانی که شوهر اونم دانشجوی دکتراست ویکی هم اوکراینی که دوست پسرش دانشجوی فوق.و نقطه ی مشترک هممون هم این بود که همسرهامون توی یه دانشگاه درس میخونن. رستورانی که رفتیم یکی از بهترین های رستوران های ایرانی لندنه.فضای سنتی خیلی قشنگی داره و سرویس دهی بسیار عالی.برخلاف تمام رستوران های ایرانی که تا حالا اینجا رفتم و موسیقی با کلام و خیلی شاد میذارن که اصلا با فضای رستوران سازگاری نداره، اینجا همیشه موسیقی بی کلام آروم میذاره که بسیار با فضای زیبا و سرو غذا هماهنگی داره. نیم ساعت طول کشید تا تک تک غذاهای منو رو بالا پایین کردیم تا تونستن انتخاب کنن!برای پیش غذا کشک بادمجون و هوموس سفارش دادیم با دوتا نون که همونجا توی تنور پخت میشد.برای غذای اصلی هم من فسنجون و اون ها هم یکیشون زرشک پلو با مرغ و دوتای دیگه شون هم هرکدومشون جوجه ی بی استخون. خیلی دوس داشتم که قرمه سبزی یا کوبیده سفارش میدادن و تاکید هم کردم که قرمه سبزی غذای محبوب اکثر ایرانی هاست و این چیزا! ولی چون گوشت داخلش lamb بود ولی اونا دوست داشتن که beef باشه، سفارش ندادان! برای نوشیدنی هم یک پارچ دوغ سفارش دادیم که براشون توضیح دادم که مخلوط ماست و نمک و آبه! و برای یکیشون جالب بود که ما مشروب نمیخوریم ولی شیر گاو رو میخوریم(چه ربطی داره،نمیدونم!) از کشک بادمجون ظاهرا خیلی خوششون نیومد ولی عاشق دوغ و نون شدن.ظاهر نون به نظرشون خیلی خنده دار بود!! نظرشون در مورد غذا هم فکر میکنم مساعد بود!یعنی امیدوارم!غذاشونم با چنگال و چاقو خوردن!! بهشون گفتم برنج رو با قاشق بخورین راحت تره تا چنگال، ولی حتی امتحان هم نکردن!! غذا که تموم شد من یه ظرف گرفتم که باقی مونده ی غذام رو ببرم خونه.یه نون اضافه هم سفارش دادم که فردا صبحش صبحانه رو با نون ایرانی بخوریم!وقتی داشتم غذارو میکشیدم برای بردن، یکیشون پرسید چرا این کارو میکنی؟گفتم چون اینجا احتمالا باقی مانده ی غذاهارو میریزن دور، خب برای چی خودم نبرم؟تازه برای فردا هم نهار دارم! گفتن ایده ی جالبیه! و اونا هم ظرف گرفتن و غذاشون رو بردن برای نهار فرداشون! تازه یکیشون هم مثل من یه نون اضافه سفارش داد و برد برای شوهرش! یکی از بحث هایی که پیش اومد بحث ازدواج بود.اون دوستم که اوکراینی بود و به خاطر درس دوست پسرش اومده اینجا و الان با هم زندگی میکنن گفت که ما ۷ ساله با هم زندگی میکنیم و قراره بعد از تموم شدن درساش ازم خواستگاری کنه!! گفت بهش گفتم که plz do it! I want to wear a wite dress as a bride !! اون دوتای دیگه هم هرکدوم چندسال با شوهراشون قبل از ازدواج زندگی کردن!(یکیشون ۲ سال،یکیشون ۱۰ سال!!) خیلی مصاحبت خوبی بود.وقتی داشتم از خونه میرفتم بیرون به همسری گفتم من حداکثر تا ۹ میام!ولی وقتی اومدم خونه ساعت ۱۱:۳۰ شب بود!! مثلا بهش قول داده بودم زود بیام که شب امتحانشه زود بخوابیم ولی نشد دیگه!! عکسهای زیر رو یکی از بچه ها که یکسره دوربین به دست بود واز هرچی براش جالب بود عکس میگرفت گذاشته توی فیسبوک: -یعنی عاشق اون جارو و اون قوری ۷ دهنه ی اون وسط شده بودن!! بعد ازم پرسیدن اون ماهی قرمزای کوچولوی اون پایین رو میخورین؟!! +بعد از یه دوره باد و بارون ،هوا دویاره عالی شده.جون میده واسه پیاده روی دو نفره! کی میشه زودتر هفته ی دیگه بشه و امتحانای همسری تموم بشه...! چندوقت پیش در حال اینترنت گردی بودم که نمیدونم چی شد که از سایت British red cross یا همون صلیب سرخ سر درآوردم! و بعد هم کاملا اتفاقی به ثبت نام برای یه سری دوره های کوتاه کمک های اولیه برخوردم.به سرم زد که من هم ثبت نام کنم، وقتی پیشنهادش رو به همسری دادم با کمال میل قبول کرد وگفت من هم میام! هم چیزی یاد میگیریم هم مدرکش برای توی سی وی خوبه. ما توی ترم اول دانشگاه کمک های اولیه رو گذرونده بودیم ولی فقط نظری!یعنی امکاناتی وجود نداشت که عملی برامون اجراکنن!و من از همون موقع همیشه دغدغه ی اینو داشتم که چقدر بده اگه یه وقتی خدایی نکرده کسی براش اتفاقی بیفته من که خیر سرم این واحد رو گذروندم هیچ کاری از دستم برنیاد.برای همین پیدا کردن این کلاس ها برام خیلی ارزش داشت. این دوره ها انواع مختلفی داشت که من first aid for baby and child رو انتخاب کردم و همسری first aid at workplace.البته فقط من ثبت نام کردم و همسری چون فعلا درگیر امتحانات هست شرکت در کلاس رو به تعویق انداخت. امروز کلاس برگذار شد.کل دوره از ساعت ۹ صبح تا ۳ بعد ازظهر بود.راستش یه کم قبلش یه جوری بودم ،یه چیزی تو مایه های استرس! علتش هم این بود که میترسیدم که هیچی نفهمم از حرفاش یا اینکه ازم چیزی بپرسه و بلد نباشم(که خدارو شکر هیچ کدومش به واقعیت نپیوست!) قبل از رفتنم دعا کردم که امروز روز خیلی خوب و پر برکتی باشه...ساعت ۸ راه افتادم و بعد از عوض کردن دو خط مترو به محل مورد نظر رسیدم.وارد ساختمون اصلی که میشدیم چند تا میز و صندلی گذاشته بودن که قبل از شروع کلاس اونجا بشینیم.یه میز خالی پیدا کردم و نشستم.یک دقیقه بعد یه خانوم نسبتا مسن قدبلند و مرتب اومد نزدیکم و پرسید که اگه اشکال نداره من اینجا بشینم.حدود یه رب تا شروع کلاس مونده بود و فرصت خوبی بود تا با هم صحبت کنیم.گفت که دوشنبه به عنوان والنتیر کمک های اولیه میخواد به یکی از روستاهای اندونزی بره و نیاز به مدرک آپ تو دیت داره. افراد رو به دو کلاس ۱۴ نفری تقسیم کردن.توی کلاسی که من بودم اکثرا باردار و به همراه شوهراشون اومده بودن(واقعا احسنت به این مادرا).اول کلاس از همه اسم و دلیلمون برای اومدن رو پرسیدن. خیلی ها که به شکمشون اشاره میکردن! و بعضی ها مدرکش رو لازم داشتن.چندنفر هم بچه ی کوچیک داشتن که یکیشون اخیرا توی گلوی بچش چیزی گیر کرده بود و ازینکه کاری از دستش برنیومده و مجبور شده تا اومدن آمبولانس صبر کنه خیلی ناراحت بود و تصمیم گرفته بود حتما این دوره رو بگذورنه.من هم که گفتم در آینده مفید خواهد بود! صندلی ها دور تا دور چیده شده بودن و کارهای عملی در فضای وسط انجام میشد.گاهی روی مدل و گاهی هم روی خودمون! توی اون کلاس دیگه،دو تا خانواده با بچه ی چند ماهشون اومده بودن! یعنی یه مدل واقعی :)) وسطش،به مدت یک ساعت لانچ تایم داشتیم که توی این مدت با این دوست مسنم! کلی حرف زدیم.گفت که هلند به دنیا اومده ولی توی فرانسه،انگلیس،لبنان و مصر زندگی کرده ۴ تا بچه داره و یک دختر ایرانی رو هم به فرزند خوانده گی قبول کرده(حدود ۴۰ سال پیش!).برای اینکار به ایران سفر کردند و بعد از کلی گشتن یه دختر ۶ ساله که پدر مادرش وقتی چندروزه بوده اون رو دم در یه شیرخوارگاه میذارن رو انتخاب میکنند. چیزی که برای من خیلی جالب بود این بودکه علاقش به "به دنیا آوردن یه بچه ی کوچولو و معصوم"باعث شد که در سن ۵۱ سالگی اقدام به دانشگاه رفتن بکنه! میگفت خیلی ها بهم میگفتن که مطمئنی که مغزت هنوز کار میکنه؟! ولی من به همه ثابت کردم اراده و پشتکار شرط اول توی همه چیزه. این خانوم ۷۱ ساله الان میدوایف یا همون ماما هست و بعد از فوت شوهرش به کشورهای مختلف میره و به صورت داوطلبانه خدمت میکنه.حتی تعریف میکرد که یکی از نوه هاش رو هم خودش توی ماشین به دنیا آورده و از ماشینش هم عکس گرفته تا وقتی نوه ش بزرگ شد محل تولدش رو بهش نشون بده! ولی خداییش اصلا بهش نمیخورد اینقدر سنش زیاد باشه.خیلی صاف و فِرز راه میرفت! اصلا هم اضافه وزن نداشت! من شدیدا به این معتقدم که حضور هیچکسی در زندگی آدم ها بی حکمت نیست.به خاطر حضور این شخص که چیزهای زیادی ازش یادگرفتم در این تاریخ از زندگیم خدارو شکر میکنم و خوشحالم که دعای اول صبحم برآورده شد. + از امروز فقط تونستم این عکس رو بگیرم که دم در داخلی ساختمون زده بودن(چیزیش که برام جالب بود این بود که این تابلو برخلاف خیلی تابلوهای این تیپی که تا به حال دیدم ، به زبان فارسی هم خوش آمد گفته بود) +این دوتا عکس هم از اینترنته.ولی خب خیلی شبیه کلاس امروز بود! از وقتی اومدم اینجا تصمیم داشتم آیلتس بدم ولی خیلی مدون و هدفمند نمیخوندم.همش میگفتم هنوز خیلی مونده تا آخر تابستون که من بخوام از اینجا برم،هنوز کلی وقت دارم....اما چندروز پیش دیدم کم کم دارد دیر میشود! خلاصه یه چندروزی هست که شروع کردم به خوندن مثلا! یه فروم پیدا کردم (applyabroad.org) ،خیلی باحاله درمورد همه چیز داره.قسمت آیلتسش که خیلی به دردم خورد،همه ی کسانی که این امتحان رو داده بودن و یا در حال خوندن براش بودن تجربیاتشون رو گفته بودن و سایت های مفید و یا حتی فایل های پی دی اف مفید رو گذاشته بودن.یه سایت خیلی خیلی خوبی هم از همونجا پیدا کردم (englishpod.com).البته شنیدم که توی ایران پولیه.ولی اگه بتونید ازش استفاده کنید عالیه. از وقتی از ایران برگشتم برای خودم دفتر برنامه ریزی درست کردم!(خدا خیر بده آقای قلمچی رو!)من کلا ارادت خاصی به این دفتر برنامه ریزی دارم،چون واقعا توی سال سوم دبیرستان و مخصوصا کنکور به دردم خورد.البته توی دانشگاه گذاشتمش کنار.ولی اینجا واقعا برام مفیده.گاهی اوقات بهم حس عذاب وجدان میده و گاهی رضایت! یه دفتر خریدم خودم خطکشی کردمش.به جای ریاضی و فیزیک و ادبیات و اینا رایتینگ و لیستنینگ و ریدینگ و اینا داره!البته همش مخصوص زبان نیست،یه قسمتی رو هم گذاشتم واسه درس های خودم.به جز درس،ساعت خواب و تلفن رو هم اضافه کردم. البته خیلی درس نمیخونم خیلی خودمو بکشم روزی ۵-۶ ساعت! ولی بعضی روزا هم به خودم استراحت میدم و صفر ساعت!! ولی خداروشکر این فکم هرروز ولی فعاله! حداقل روزی ۱ ساعت مکالمه داریم باایران!چه بسا گاهی به ۳ ساعت هم رسیده! مخصوصا هم که اکثرش اینترنتی هست و رایگان! یعتی من آرزومه جای ساعت خواب با درس عوض بشه! واقعا خیلی زشته یکی ۹-۸ ساعت بخوابه بعد مثلا۳ ساعت بدرسه!! الهی آمین! خلاصه این که یه روز بدون این دفتر زندگی برام سخته.فکر میکنم از ترم بعدی که رفتم دانشگاه داشتنش رو ادامه بدم. گفته بودم یه سایتی هست به نام (conversationexchange.com) که میری عضو میشی و میگی که زبان مادریت چیه و میخوای چی یاد بگیری،بعد اون وقت پارتنر مورد نظرت رو پیدا میکنی و حالا یا با ایمیل یا اسکایپ و یا رو در رو به هم زبان یاد میدین!از همون اولی که اومدیم اینجا عضو شدم ولی تا حالا هرکی بهم ایمیل داده مرد بوده متاسفانه! اصلا راحت نیست آدم خب! بالاخره بعد این همه مدت یه خانوم محترمی پیدا شد که به ما ایمیل داد و گفت من دارم اینجا پارسی میخونم و از این حرفا.بعد از کلی رد و بدل ایمیل بالاخره قرار شد جمعه اولین قرارمون رو بذاریم توی یه کافی شاپ! هیجان مخلوط با استرس دارم! امیدوارم همه چی خوب پیش بره و تجربه ی خوبی باشه... +همونطور که میدونید یکی از قسمت های امتحان آیلتس، اسپیکینگ هست و خب لازمه ش هم تمرین فراوان.ولی آیا کسی باورش میشه که من واقعا لنگ این موضوع هستم که باکی تمرین کنم؟! با این همسری بنده که اصلا نمیشه! تا میایم تصمیم بگیریم که انگلیسی حرف بزنیم وسطش یا خندمون میگیره با یهو میبینی سویچ کردیم روی زبان مادری بدون اینکه بفهمیم کِی! از طرفی اون چندتا دوست کلاس زبانمون هم که یا درگیر درس و دانشگاهن یا هی میرن هالیدِی اینور اونور. بعضی ها هم پیشنهادهایی دارن که من اصلا از عهدش برنمیام! مثلا میگن برو پارک و یه پیرمرد یا پیرزنی رو پیدا کن و باهاش هم صحبت شو! یعنی عمرا روم بشه ها! چندوقت پیش با یه دوستی چت میکردم میگفت مهسااا از موقعیتت استفاده کن ، بروبیرون ،میتونی با کلی آدم دوست بشی! آخه عزیز من، من که نمیتونم برم یقه ی ملت رو توی خیابون بگیرم بگم تروخدا بامن صحبت کن،ترخداااا!!! همین میشه که آدم دست به دامن این سایتا میشه دیگه! حالا ببینیم چی میشه! دیگه همین!شادباشید و پر انرژی :)
جمعه شال و کلاه کردیم که بریم british museum .(انگلیس میگه این بزرگترین موزه ی دنیاست،فرانسه میگه موزه ی لوور بزرگترینه!) چندوقته تبلیغات نمایشگاهی رو با عنوان "Hajj, a journry to the heart of Islam " رو خیلی در سطح شهر و مخصوصا ایستگاه های مترو میبینم.حدود ۴ ماه هم مدت برگذاریش بود و امروز(۱۵آپریل)روز آخرش. خلاصه با کلی دل صابون زدن و خوشحالی رفتیم که هم نمایشگاه رو رفته باشیم و هم منشور کوروش رو که توی این موزه ست ببینیم.ساعت حدود ۵ بعدازظهر رسیدیم ولی باشنیدن این که بلیط های امروز به فروش رفته یعنی یخ کردم در حد چی! اصلا اعصابم به هم ریخت.گفتن برای فردا هم نمیشه از الان بلیط گرفت چون بلیط هرروز رو همون روز میفروشن.با کلی ناراحتی و غصه رفتیم طرف اون قسمتی که مربوط به ایرانه،ولی باز هم شوکی دیگر!!گفتن ساعت ۵:۲۰ دقیقه بسته(درحالی که بقیه ی قسمت ها تا ۸:۳۰ باز بودن!!) منو میگی؟!اصلا دلم میخواست گریه کنم!خیلی دپرس شدم.گفتم این همه برنامه ریزی فنا شد.کلی طول کشید تا با این همه درس همسری یه روز پیدا کنیم بیایم اینجا،حالا که فقط دو روز دیگه مونده تا پایان نمایشگاه... چاره ای نبود جز اینکه دوباره بیام اینجا ولی خودم تنها.بعد هم برای اینکه دست خالی برنگردیم خونه،رفتیم قسمت یونان و مصر رو هم دیدیم که خیلی جالب بود مخصوصا مومیایی های مصری.از فروشگاه موزه هم اقلام زیر رو به عنوان یادگاری خریدیم! (روی اون دوتا سکه یه زبون مصری نوشته love ,happiness) امروز که روز آخر نمایشگاه بود ساعت ۸ صبح از خونه راه افتادم تا اول وقت بتونم بلیط رو بخرم. بماند که ۱ ساعت توی صف بودم و کمر و پا برام نموند!بالاخره ساعت ۱۰ بلیط رو گرفتم که روش نوشته بود ساغت ورودم به نمایشگاه ۱۲:۲۰ دقیقه است. خیلی دلم میخواست برم توی این دوساعتی که وقت داشتم قسمت ایران و منشور کوروش رو از نزدیک ببینم اما دیشب بهش قول داده بودم که چون تو نیستی نمیرم و میذارم یه موقعی که دوتایی رفتیم اونجا،برای اولین بار با هم ببینیمش.امروز صبح که فهمید ۲ساعت وقت دارم گفت برو ایرانش رو ببین ولی من دلم نیومد وقبول نکردم! همونجور که داشتم یه گشتی توی قسمت چین و کره و ژاپن میزدم،یه خانومی ازم آدرس همین نمایشگاه رو پرسید و منم همراهیش کردم تا اونجا.توی راه با هم صجبت کردیم و گفت که اهل ایرلنده و دینش بهاییه.منم مایه ی خجالت هیچی از دینش نمیدونستم برای همین یه کم از دینش گفت ولی خیلی فرصت نشد با هم صحبت کنیم برای همین شماره م رو گرفت تا بعدا با هم قرار بذاریم و بیشتر باهم آشنا بشیم... بالاخره ساعت ۱۲:۲۰ شد و من وارد نمایشگاه شدم البته بعد از کلی گشتن کیفها و تاکید براینکه مطلقا عکسبرداری ممنوع.برای اطلاعات بیشتر هم به همه یه دستگاههای کوچیک مثل موبایل و هدفون میدادن که توضیحاتی رو درخصوص حج میداد.البته به من که رسید گفتن تموم شده و چون طول میکشه که دوباره بیارن ارزشش رو نداره منتظر وایستی! فضای نمایشگاه کاملا سریسته بود.اول که وارد میشدیم یه راهروی باریکی بود که نور ملایمی داشت و دراون صدای اذون مکه مدینه پخش میشد.در انتهای راهرو عکسهایی از حج و حاجی ها روی اسلاید بزرگی در حال نمایش بود(از یه عکاس ایرانی).پایین هرعکس هم آیه های قرآن یا سخن بزرگان در مورد حج بود،یکی از سخنان از دکتر شریعتی بود. کلیک:لینک عکس های همون عکاس ایرانی که توی نمایشگاه بود این عکس یک نمونه از عکسهای این عکاس هست که آماده شدن برای سفر و اتو کردن لباس احرام رو نشون میده(همه ی عکسها تجربه ی شخصی خودشه) در یه قسمت ،فیلمی ۲ دقیقه ای همراه با پاره ای از توضیحات در مورد نحوه ی انجام مراسم حج گذاشته شد که خیلی جالب بود. آثاری که در این نمایشگاه بود پارچهی زربافت خیلی خوشگلی بود كه سالهای بر روی خانهی خدا قرار داشت و همچنین نیز دهها نقاشی و تصویر از خانهی كعبه و مراسم حج.تعداد زیادی قرآن خطی،ماکت کوچیک مسجدالنبی و مسجدالحرام،نسخه های خطی از سفرنامه هایی که در مورد مکه و مدینه نوشته شده،سنگ های بزرگی که در قدیم که باشتر به سفر حج میرفتن درراه قرار میدادن تا موقع برگشت راه را گم نکنن،لباس احرام و بطری های آب زمزم قدیمی و... همچنین نوع سفرها و راه هایی که حجاج آسیا اروپا و آفریقا از آنها استفاده می کردند، با عکس و نقشه نشون داده شدند. درواقع هدف اصلی از برگزاری این نمایشگاه آشنا کردن افراد غیرمسلمان با این مراسم بوده چون توی مراسم حج فقط مسلمون ها حق ورود دارند و دست اندرکاران واقعا تلاش خودشون رو کرده بودن که فضا رو معنوی دربیارن تا بقیه هم توی اون جو قرار بگیرن. اونجوری که توی یه سایتی خوندم رییس موزه در طی سه سال و با سفر به ده کشور این نمایشگاه رو راه اندازی کرده. یه قسمتش که خیلی باحال بود نمایش سوغاتی هایی بودکه ازونجا میارن(سجاده و ماکت مسجدالنبی و..)و یه قسمت هم خاطرات یه دختر بچه ی ۱۰ ساله در مورد سفرش و احساسات معنویش بود که درواقع عکس و دفتر خاطراتش رو توی ویترین گذاشته بودن و نوشته بود که کلمات نمیتونن توصیف کنند احساسم رو وقتی اون همه عظمت رو دیدم و.... -این عکسارو خودم نگرفتم.از اینترنته.چون دوربین رو نمیشد برد داخل. -پارچه ی زرباف -این همون سنگهایی هست که میذاشتن تا راه رو گم نکنن.. -این هم ماکت کعبه و براده های آهن که نمادی از حاجی هاست.. -قرآن خطی خلاصه که حسابی مارو برد توی اون حال و هوا....خدا قسمت همه ی آرزومندا بکنه... +در ضمن اینجا ورود به همه ی موزه ها واکثر نمایشگاههاشون مجانی هست اما این یکی نفری ۱۲ پوند میگرفت. خب شروع میکنیم اولین پست امسال رو بعد از این همه تاخیر! راستش روزهای اول خیلی بد بود...روز اول فروردین چندنفر از آشناهای عزیزمون توی انفجار روز اول فروردین در کربلا شهید شدن و این خبر،خیلی خیلی شوکه کننده بود و من هفته ی اول عید کلا گریه میکردم ،ولی وقتی یکی از دوستان خوابشون رو دیده بود که توی یه باغ با صفا همه با هم هستن و راضی هستن و حلقه های گل توی گردن دارن و با میوه های مختلف ازشون پذیرایی میشه، دیگه بعد از شنیدن این خواب من هم خوب شدم یعنی دیگه گریه نمیکنم و خیالم راحته که جاشون عالیه...میدونید یه خانواده ی ۵ نفری بودن(۳تا پسر و پدر ومادرشون) و مادر پدر خانوم خانواده و توی این حادثه پدربزرگ و مادربزرگ بچه ها و پسر وسطی و پدر خانواده فوت میشن..خدا به مادرشون صبر بده که شوهر و پسر و پدر و مادرش جلوی چشماش غرق در خون جون میدن و دو تا پسر دیگش هم مجروح میشن....خدارحمتشون کنه... خلاصه این شد که اصلا حس و حال نوشتن نداشتم... بعدش هم که در سه سری مهمون داشتیم که یکیشون از دوستان منچستر بودن که ۳-۴ روز موندن خونمون ولی اون دوتای بعدی علیرغم این که فک میکردیم چندروزی مهمونمون باشن نصف روز بیشتر در خدمتشون نبودیم. اصولا از اونجایی که دو تا آدم بچه ندار که خونه شون شلوغ نمیشه و ازونجایی که اینجا به اون صورت گرد و خاکی نمیشینه ما تا جایی که راه داشته باشه تمیزکاری اساسی خونه رو میذاریم وقتی که مهمون داشته باشیم و درسته روز قبل اومدن مهمونا آخر ِ خستگی و له شدنه ولی بعدش آدم روحیش شاد میشه که میبینه چه خوب شد که باعث خیر شدن و دستی به خونه زدیم D: بعد رفتن این مهمون آخریا که همین ۳-۴ روز پیش بود من خیلی خیلی خسته بودم،بعد ازظهر همونجوری روی مبل خوابم برد،۲ ساعت بعدش که بیدار شدم دیدم همسری نیست،یعد دیدم در آشپزخونه بسته س و صدای قاشق چنگال میاد بعد یواش در رو باز کردم و دیدم ترکونده در حد تیم ملی و اون همه ظرف رو با اون همه درس و کاری که داشته داره میشوره(بماند که چون یواشکی رفتم تو آشپزخونه ترسید و قلبش رو گرفت!) واقعا ازش ممنونم و این لطفش رو هیچ وقت فراموش نمیکنم! انقدم تمیز شسته بود که نگو.حتی زحمت قابلمه ها و ماهیتابه رو هم کشیده بود.کلی ذوق مرگ شده بودم! دیگه توی این مدت هم دو تا سینمای چهار بعدی رفتیم توی science museum، یکیش سفر به ماه بود یکیش هم پرواز یا هواپیما.بُعد چهارمش این بود که با تکون های سفینه و هواپیما صندلی های ما هم بالا پایین میرفت و تکون میخورد.صفاداد جای شما خالی. یه بار هم که هوا حسابی عالی،بهاری،ناز،مامان بود!رفتیم قایق سواری توی هاید پارک که اونم خیلی خوب بود. یکی دوبار هم رفتیم بیگ بن و تایمز. و همچنین پارلمان رو هم بالاخره رفتیم!خیلی باحال بود مجلس در حال برگذاری بود و نماینده های دو حزب صحبتشون رو میکردن و ملت هم میومدن تماشا، البته ما در طبقه ی بالا بودیم و بینمون شیشه بود ولی خب میدیدمشون کاملا. خب حالا بریم چند تا عکس: -این چیزی بود که ما در پارلمان میدیدیم(عکس از اینترنت، چون نمیذاشتن دوربین رو ببریم داخل) و این هم بیرون پارلمان که خب معرف حضور همه هست -صاحب این ماشین خیلی با ذوقه فک کنم! -دیدن این ماشین خیلی تعجب برانگیز بود.اصلا فک نمیکردم یه روزی اینجا همچین مدل ماشینی ببینم! - چندروز پیش از جلوی یه کتاب فروشی رد میشدیم، این کتاب که روش بزرگ نوشته ایران توجهمون رو جلب کرد.دو جلد با قیمت ۱۶۵ پوند. احتمالا موضوعش تاریخیه دیگه! - اینم از سبزه ای که خودم سبز کرده بودم و نهایت تلاشم همینقدر رشد بود! اون سنبل های زمینه ی تصویر هم که توی گلدون و توی یه ساک صورتی خوشگلن،هدیه ی یه دوست با سلیقه ست :) -اینجا هم شب عیده و سوپرهای ایرانی. اینم از این! فعلا :) الان ساعت ۱۲ شب به وقت لندن و ۳:۳۰ صبح به وقت تهرانه.خیلی خوابم میاد!بعید میدونم بتونم تا ۵ ساعت دیگه بیدار بمونم!کاش بتونم. بعدازظهر رفتیم سوپر ایرانی نزدیک خونه. کلی حال و هوای عید برام زنده شد.دوستان هموطن کلی همه چیز رو گرون میفروختن! هیچی نخریدیم چون سنبل هاش خیلی پژمرده بود،سبزه هاش هم زشت بودن!ماهی هم که هیچی.ولی خب خوشحالم که رفتیم.آها راستی یه حاجی فیروز کوچولو خریدیم :) خودم سبزه انداختم ولی تنبل خان تازه یه کم سبز کرده ولی همین سبزه ی بیریخت و کوچولوم برام خیلی ارزش داره چون از همون اول مراقبش بودم و قدم به قدم مراحل رویشش رو دیدم وخیلی تداعی کننده ی بهاره برام. از امسال بگم که خیلی به نوبه ی خودش عجیب بود برام.اصلا فک نمیکردم اینجوری باشه.هرچی برنامه ریزی میکردیم به هم میریخت! قرار بود اول مهر بیام ایران و به عنوان دانشجوی مهمان برم تهران ولی به لطف دوستان عزیز امور ویزای انگلیس موندگار شدیم!بعد اومدن ویزا، برنامه این بود که عید بیام ایران ولی به لطف دوستان عزیز دانشگاه علوم پزشکی مشهد که گفتن الا و بلا اگه الان نیای اخراج میشی مجبور شدم بهمن بیام! کلا سال تحویل ۹۰ در مورد سال پیش روم یه تصوری داشتم ولی چیزی که پیش اومد کاملا متفاوت بود، یک تجربه ی جدید...این یعنی العبد یُدبًِر،الله یُقدًِر...ولی خب خداروشکر سال خوبی بود... امیدوارم سال ۹۱ یک سال خوب و پربرکتی هم برای خودمون و هم کشورمون و هم مردممون باشه.دعامیکنم خدا امسال رو سال ظهور قرار بده....آمین. خیلی خیلی خیلی دوست داشتم الان حرم امام رضا باشم ...ولی خب اینجام....دلم اونجاست... سال خوبی رو برای همتون از ته دلم آرزو میکنم.برای من هم دعا کنید. +یادش بخیر ۲سال پیش مث امروز صبح رفتیم حرم عقد کردیم:) چه حال و هوایی بود.... +الان ساعت ۶ صبحه.ما دیشب چراغ روشن خوابیدیم تا زود بیدارشیم!ساعت رو برای ۵ کوک کردیم(۵:۱۴ سال تحویل شد).برای همه دعا کردم.
بفرمایید نون بربری تازه! داغه داغه! دستپخت خودمه! دیگه زندگی تو غربت و کمبود یه سری چیزا آدم رو مجبور به این کارا میکنه دیگه! +دستور در ادامه ی مطلب







































ادامه مطلب



